آه ... بخار ... خدا
دیگر نخواهم نوشت، اصلاْ این همه مي نويسند من چه بگویم؟ ... از کجا بگویم؟ یک نفر کمتر فرقی به حال این دنیا که ندارد. می نوشتم و آتش می زدم، مادرم می گفت: چرا اینگونه می کنی؟ می نوشتم و آتش می زدم که نکند روزی داستانم کتابی شود و بی آنکه بدانم جارم زنند. اصلا از کجا می دانید فرهاد می خواست داستانش را دیگران بدانند ... ؟ و باز مادرم سوال می پرسد: عیبش در چیست؟ حال بدانند؟!؟!؟ و من: تمام عیبش در همین دانستن است... چون جای من نیستند و هر کارشان را به من نسبت خواهند داد، همانطور که عشق فرهاد را آنقدر مثال زدند که حال به هوس بدل شده است. گفتم قلم می شکنم یا کاغذ می سوزانم چون وقتي می نویسي خرده می گیرند، نوشته از دل برخاسته است و لاجرم دل جاي ترديد ندارد. اگر احساس را مي شناختيم آن وقت تصحيحش نمي كرديم. و من باز شعرم را می سوزانم و قلم می شکنم ... . و مادرم می پرسد: چرا اینگونه می کنی...؟
جواب می دادم: مادرم، آتش می زنم تا افکارم روی کاغذ نباشد و اول و آخر آن در کاسه ی مغزم باشد و بس.![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |
