آه ... بخار ... خدا
اگه
اونجايي كه يارم مي گه برم، جهنم باشه، برام از بهشت شما بيشتر مي ارزه. اگه اونجا
مي تونم تو اوج بدبختي يارمو صدا بزنم، پس بزار اونجا باشم. تو چرا دنبال ايني كه
كفه ترازو رو به نفع هم وطن هاي بي وطن بچربوني. والا فقط داري واسه آهناي زنگ زده
رونقي جور مي كني. اي داد بيداد... بزار همون آه هميشگيمونو بكشيم ... اين روزا
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... هاي ها، همه هويند و بخار ها، همه يخ هاي وجودمون
... پس بزاريد تا همون جهنم و آتشش كه شايد اين سرمارو آب كنه و بزاره ما از ته دلمون بگيم ،
خدااااااااااا... (بزار اين الف همينجوري بره جلوشو نگير قربونت برم. نكنه اينجام
تو مي خواي نفس بزاري، يا شايدم آهناي هموطناي بي وطن!؟ ... هان؟!)
يه نگاهي به دوروبرمون بندازيم، هم اتاقي،
هم كلاسي، رفيق، همه كساني هستن كه باهاشون مي تونيم كلي خوش باشيم و خوش
بگذرونيم و شاد باشيم، ولي دلشونو مي شكنيم و يادمون ميره كه خيلي زود كلمه
"جدا" روي دفتر زندگيمون شروع به دويدن مي كنه. خاطراتمونو ما خودمون قشنگ
مي كنيم با افكار و دلمون؛ با اونايي كه دوسشون داريم. امروز بارون باحالي اومد. دمش گرم. خيلي
وقت بود همچين باروني نديده بودم، تو اين بارون باحال با اون هواي توپ هر
كسي كه باشه دلش هواي كنار دريا رو مي كنه. اون موقع كنار دريا خيلي دوست
داشتنيه، حداقل واسه من كه اينجوريه، اگه امتحان نكردي حتما بكن. حالا
بگذريم كه دريا كلي آدمو آروم مي كنه و انرژي ميده بهمون. رو يه تخته سنگ
كنار دريا بايستي، دستاتو باز كني به دو طرف، باد مثل دستي كه داره دست مي
كشه تو موهات، اونارو به پشت شونه و نوازش مي كنه. با چشاي بسته قطره هاي
بارونو خيلي راحت مي توني روي تك تك اجزاي بدنت حس كني. رو پيشونيت، پشت
پلكها، زير چشم، روي لبات، زير گردن و همه و همه جاي بدنت تك تك قطره ها
ميشينه. همين موقع احساس مي كني رو صورتت مثل يه جوب آب قطره ها باهم جمع
مي شن و رو صورتت غل مي خورنو ميان پايين. انگار همه ي قطره ها باهم مسابقه
گذاشتن مثل همون بازي هايي كه تو بچگي مي كرديم. گرگم به هوا، گرگم و گله
مي برم و همه ي بازي هايي كه توش زياد مي دوييديم دنبال هم. دريا هم با همه
ي بزرگيش فكر مي كنه بچه شده، مي خواد بازي كنه و بدوعه ... و فقط تا
زانوي منو آب شور مي كشه... . همه دنبال يه هم بازيي مي گشتن. كاري
نداشتن كه با كس ديگه اي هم بازي مي كنم يا نه. براشون اين مهم بود كه من
با اونا بازي مي كردم و اونا مي تونستن رو صورت و گردن و دست و پاي من به
ياد بچگي هاشون بازي كنن. مرخصيم تموم شدو بايد برمي گشتم. كه دريا
رو واسه فردا از دست ندم. فردا هم دريا واسه ديدن قشنگه و بايد برا فردا به
خودم وقت مي دادم. ـ تاكسي ـ ببخشيد من زودتر پياده مي شم چهارچوبه شيشه اي كه بهم داده شد تا از
پشتش بتونم خيابونو ببينم. قطره هاي بارون روش غلت مي خورد و برام شكست
نورهاي چراخ ترمز ماشين هارو درست مي كرد. اين بارون همه چيزش باحاله. يه
حس خوب و آه خوب تر، بخار شيشه ي پنجره ي كوچكمو پوشوند، با انگشت نوشتم
"حدا" اومدم يه نقطه بزارم بالاش ديدم داره گريه مي كنه، دلش برا باران تنگ
شده بود، چون مي دونست امشب ميره. منم آروم دستمو آوردم پايين و نقطه رو
گذاشتم زيرو شد، "جدا"...؟
نمي دونم چرا از عيد سال گذشته تا همين الان كه اومدم چرا نيومدم. اين 8-9 ماهه خيلي اتفاقا افتاد. خوب نمي شه گفت همشون خوب بودن يا بد. هم روزاي خوب داشتم هم ميشه گفت يه كم روزاي غلغكي... . دلم مي خواد دوباره بنويسم از همه ي اون چيزايي كه زبونم توان گفتنشونو نداره. بازگشت ها قشنگه، اما نمي دونم اين برگشت من بعد از كلي به جامعه ي به مجازي مي تونه قشنگ باشه يا نه ولي مطمئنم دوباره يه پنجره كوچولو واسم وا ميشه.

نه از پس تكيه گاهي و نه از پيش راهي
پاي رفتنم نيست و از اين حرفا، كه قبلا گفتن.
فعلا مد، مد نگرانيه
تا كسي نگفته، بذار من بگمش.
گفتن؟
ري را از اون دنيايي كه رفتي يه چيزايي شنيدم.! شنيدم اوجام براي بهشت و جهنم نگرانيه. خونه اي، كلبه درويشي، چيزي... هيچي ...!؟ مگه ميشه؟! يعني تو اون دنيام سقفي برامون نيست؟
ري را نهر آب نمي خوام، درخت انگور نمي خوام من فقط يك سقف مي خوام و يه نيمكت رو به دريا. من باشم و تو. من حوري نمي خوام. نهر نمي خوام. اصلا من هيچ چيز نمي خوام. تورو مي خوام، تو، ري را. ما اميدمون برا بهم رسيدن اون دنيا بود... حالام بايد خونه به دوش باشيم؟ مگه اونجام مسكن بي مهر دارن؟!
يه چيزي بگو. تو دلم داره يه بيگ بنگ درس ميشه.
ري را! من خيلي نگرانم. نمي دونم. تو گفتي من زودتر مي رم تا همه چيزو براي خوشبختي تو آماده كنم. ولي تو رفتي و من خوشبخت نشدم. تو گفتي ري را...! تو...!
نگرانم ري را...! نگران...! كه چرا تو رفتي؟ مگه نمي گفتي من با تو خوشبختم!؟ پس چرا رفتي كه من خوشبخت بشم؟!
"نامه ام بايد كوتاه باشد
ساده باشد
بي حرفي از ابهام و آيينه
از نو برايت مي نويسم"
از نگراني هام چيزي مي دوني ري را؟!![]()
![]()
![]()
يه
روز بدون اينكه از قبل بدونيم، و يا اينكه ازمون سوالي كنن وارد يه دنيايي مي شيم كه
معلوم نيست توش داره چه اتفاقاتي ميوفته. همه
انگشت اشارشونو نشونه كردن سمت يه آدمايي، كه به قول اين دسته از آدما،
"بد" هستن. ولي غافل از اينكه بدتر از خودمون خودمونيم. امروز به اين
فكر مي كردم بهشت كجاست؟ جهنم چيه؟ يعني ازين جهنمي كه توش داريم زندگي مي كنيم،
بدترم هست. بدتر از اين هست كه نتوني خودت باشي؟ و هميشه بايد تظاهر به يك آدم
ماورا كني(والا تظاهرشم نمي تونيم). در صورتي كه تو يه آدمي. يه آدم! حضرت آدم با تمام بزرگيش نتونست يه
سيبو نخوره. از يه سيب كوچيك نتونست بگذره. حالا حضرت آدم كجا و، من كجا با اينكه
اون موقع نه فلان بود و نه فلان، حالا هم فلان هست و هم فلان. اين جهنم كجاست كه
من بي صبرانه منتظرشم، كه در مقابل اين جهنم، براي من يه بهشت تمام عياره. يه چندتا
سنگ يه كيلو، نيم كيلو، ربع كيلويي، بعضي هااا، گرفتن تو دستشون، كه به حساب خودشون،
خوبي هارو اندازه بگيرن، و اگه چيزي كم داشت، از وجود خودشون بزارن. غافل از اينكه
دارن طلا رو با مس، مس هم نه! چون اين روزا خيلي گرون شده، دارن با آهن هاي زنگ
زده، كه معمولا اين افغاني هاي هم وطن بي وطن جمع مي كنن، قاطيش مي كنن و به حساب
خودشون، خوبي هارو، ديگه به حد معمول رسوندن. ![]()
![]()
![]()
داستان زندگي بعضي از ما آدما شده مثل خورشيد كه، اگه به همه بتابي هيچ كس نگاتم نمي كنه. ولي ماه با اينكه چيزي از خودش نداره و فقط يه ذره از نور خورشيدو انعكاس مي ده همه بش نگاه مي كنن. اصلا دوس ندارم برم وارد خورشيد و ماه و اين چيزا بشم، حرفم اينه كه محبت زيادي هم گاهي نتيجه عكس ميده. بعضي از ما آدما خيلي با محبتيم. گفتم كه، بعضي از ما آدما، كه خيلي هم كم هستن. يه جورايي اين محبت كردنشون كار دستشون مي ده. مي خوان دل نشكونن و هميشه خودشون دلشكسته يه گوشه با خودشون فكر مي كنن.
اي داد بيداد.
اينم يه جورشه ديگه آقا سروش... .
اين آدما تعدادشون كمه و مهمتر از همه تو زندگي ما بودنشونم خيلي كوتاهه و زود مي گذره. وقتي هم تو زندگيت هستن احساسشون نمي كني تا وقتيكه ... نيستن!. مثل همون خورشيدي كه وقتي ميري تو سرماي سيبري و اون جاهاي سرد سردش مي فهمي چه غنيمتيه اين خانم (همون خورشيد كه فعلا خانوما سند زدن به نام خودشون). به هر حال يه كم چشو چالمونو وا كنيم مي بينيمشون، همين نزديكانا! يه هويي مي رنا! يه وقت مي بيني نداريشا...!
نمي دونم چرا اين آدما نمي تونن "نه" بگن! مي دونن با بله گفتنشون دارن واسه خودشون مشكل درس مي كنن (دنيوي و اخرويش بماند ديگه) ولي نمي تونن بگن "نه"!
عقل اگر داند كه دل در بند زلفش چون خوش است
![]()
![]()
![]()
شايد زماني قدر چيزيو كه داريم بفهميم كه
يا نداريمش يا اينكه از دستش بديم. ما آدما عادت كرديم به اينكه واسه مرده
ها زاري كنيم، اصلا انگار از همون اول تولد بهمون گفتن منتظر مردن باش تا
گريه و زاري كني. واسه از دست دادن خيلي چيزا گريه و زاري مي كنيم. تا
وقتي كه كنار هميم فقط دل همو مي شكونيم، حالا با هر وسيله اي كه شده؛ به
محض اينكه بار سفر واسه يكيمون آماده شه، حرفهاي آسموني و روحانيه كه يكي
يكي از زبونهاي اونايي كه يه روز چشم ديدارمونم نداشتن جاري ميشه.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |

