تبليغاتX
آه ... بخار ... خدا








آه ... بخار ... خدا

ننوروزرم نرمك مي رسد اينك بهار ...
خوش به حال روزگار...

خوش به حال هر كه نو مي كنه و نو ميشه. نو شدن خيلي زيباست. طبيعت با اين احوالش داره به ما ميگه ببينيد من نو شدم. شما هم نو شيد. تازه شيد. ديدتونو نسبت به زندگي عوض كنيد. نو شدن و تازه شدن هر لحظه امكان پذيره.
تازه شو
دوباره تازه شو
90 با همه ي اتفاقاتش ... بسته شد. چه خوب و چه بد!

سال نو رو به تو عزيز دلي كه به اين كلبه ي خرابي كه از مهر و محبت تو آباد شده سر زدي، تويي كه سر نزدي و همه و همه شادباش مي گم. به اميد اينكه سال نو رو بتونيم نو و تازه ببينيم.


                                              ارادتمند شما
                                                          سروش

نوشته شده در 90/12/29ساعت توسط سروش|



قدم مي زنيم. من و تو و كلي فرشته كه هوامونو دارن يه موقع نترسيم. چه خوبه كه تو هستي. همين نزديكي. همين كنار. دستت تو دست من داريم قدم مي زنيم. حرف مي زنيم. از خوبي ها، زيبايي ها، اصلا هرچي كه تورو خوشحال كنه.

ديگه دلم هيچ كسو نمي خواد. دلم اين فرشته هارو نمي خواد. همين كه تو هستي كافيه. همين كه تو باشي تا هميشه باهام، بسه.

تو باش

نمي خوام هيچ كس ديگه باشه.

من و تو ... و ... هيچكس.

نه مي خوام آه بكشم نه خدا بگم و نه بخاري باشه.

تو اينجايي، همين جا، كنار من، با من.

اينجا هوا بهاريه چون تو هستي.

اينجا نياز به صدا زدن خدا نيست چون دستت تو دستمه. نزديكتر از هميشه. نياز نيست سر بيارم بالا و داد بزنم خدا. تو همينجايي. همين كنار. همين گام به گام من. دست در دست من.

با تو قدم مي زنم

چقدر خوبه كه تو هستي.

كنار من

با من

بمان با من، فقط تو بمان.

فقط تو

 

نوشته شده در 90/11/30ساعت توسط سروش|



اين روزا خيلي نگرانم ري را... . خيليي... .ري را
نه از پس تكيه گاهي و نه از پيش راهي
پاي رفتنم نيست و از اين حرفا، كه قبلا گفتن.
فعلا مد، مد نگرانيه
تا كسي نگفته، بذار من بگمش.
گفتن؟
پس چرا ما نشنيديم؟!
خيلي خوب...!

ري را از اون دنيايي كه رفتي يه چيزايي شنيدم.! شنيدم اوجام براي بهشت و جهنم نگرانيه. خونه اي، كلبه درويشي، چيزي... هيچي ...!؟ مگه ميشه؟! يعني تو اون دنيام سقفي برامون نيست؟
ري را نهر آب نمي خوام، درخت انگور نمي خوام من فقط يك سقف مي خوام و يه نيمكت رو به دريا. من باشم و تو. من حوري نمي خوام. نهر نمي خوام. اصلا من هيچ چيز نمي خوام. تورو مي خوام، تو،  ري را. ما اميدمون برا بهم رسيدن اون دنيا بود... حالام بايد خونه به دوش باشيم؟ مگه اونجام مسكن بي مهر دارن؟!
يه چيزي بگو. تو دلم داره يه بيگ بنگ درس ميشه.
ري را! من خيلي نگرانم. نمي دونم. تو گفتي من زودتر مي رم تا همه چيزو براي خوشبختي تو آماده كنم. ولي تو رفتي و من خوشبخت نشدم. تو گفتي ري را...! تو...!
نگرانم ري را...! نگران...! كه چرا تو رفتي؟ مگه نمي گفتي من با تو خوشبختم!؟ پس چرا رفتي كه من خوشبخت بشم؟!
"نامه ام بايد كوتاه باشد
ساده باشد
بي حرفي از ابهام و آيينه
از نو برايت مي نويسم"
از نگراني هام چيزي مي دوني ري را؟!
<< دل گويه هاي سروش >>

نوشته شده در 90/10/21ساعت توسط سروش|



خدايه روز بدون اينكه از قبل بدونيم، و يا اينكه ازمون سوالي كنن وارد يه دنيايي مي شيم كه معلوم نيست توش داره چه اتفاقاتي ميوفته. همه  انگشت اشارشونو نشونه كردن سمت يه آدمايي، كه به قول اين دسته از آدما، "بد" هستن. ولي غافل از اينكه بدتر از خودمون خودمونيم. امروز به اين فكر مي كردم بهشت كجاست؟ جهنم چيه؟ يعني ازين جهنمي كه توش داريم زندگي مي كنيم، بدترم هست. بدتر از اين هست كه نتوني خودت باشي؟ و هميشه بايد تظاهر به يك آدم ماورا كني(والا تظاهرشم نمي تونيم). در صورتي كه تو يه آدمي. يه آدم! حضرت آدم با تمام بزرگيش نتونست يه سيبو نخوره. از يه سيب كوچيك نتونست بگذره. حالا حضرت آدم كجا و، من كجا با اينكه اون موقع نه فلان بود و نه فلان، حالا هم فلان هست و هم فلان. اين جهنم كجاست كه من بي صبرانه منتظرشم، كه در مقابل اين جهنم، براي من يه بهشت تمام عياره. يه چندتا سنگ يه كيلو، نيم كيلو، ربع كيلويي، بعضي هااا، گرفتن تو دستشون، كه به حساب خودشون، خوبي هارو اندازه بگيرن، و اگه چيزي كم داشت، از وجود خودشون بزارن. غافل از اينكه دارن طلا رو با مس، مس هم نه! چون اين روزا خيلي گرون شده، دارن با آهن هاي زنگ زده، كه معمولا اين افغاني هاي هم وطن بي وطن جمع مي كنن، قاطيش مي كنن و به حساب خودشون، خوبي هارو، ديگه به حد معمول رسوندن.

اگه اونجايي كه يارم مي گه برم، جهنم باشه، برام از بهشت شما بيشتر مي ارزه. اگه اونجا مي تونم تو اوج بدبختي يارمو صدا بزنم، پس بزار اونجا باشم. تو چرا دنبال ايني كه كفه ترازو رو به نفع هم وطن هاي بي وطن بچربوني. والا فقط داري واسه آهناي زنگ زده رونقي جور مي كني. اي داد بيداد... بزار همون آه هميشگيمونو بكشيم ... اين روزا هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... هاي ها، همه هويند و بخار ها، همه يخ هاي وجودمون ... پس بزاريد تا همون جهنم و آتشش كه شايد اين سرمارو  آب كنه و بزاره ما از ته دلمون بگيم ، خدااااااااااا... (بزار اين الف همينجوري بره جلوشو نگير قربونت برم. نكنه اينجام تو مي خواي نفس بزاري، يا شايدم آهناي هموطناي بي وطن!؟ ... هان؟!)

نوشته شده در 90/10/16ساعت توسط سروش|



خورشيد خانومداستان زندگي بعضي از ما آدما شده مثل خورشيد كه، اگه به همه بتابي هيچ كس نگاتم نمي كنه. ولي ماه با اينكه چيزي از خودش نداره و فقط يه ذره از نور خورشيدو انعكاس مي ده همه بش نگاه مي كنن. اصلا دوس ندارم برم وارد خورشيد و ماه و اين چيزا بشم، حرفم اينه كه محبت زيادي هم گاهي نتيجه عكس ميده. بعضي از ما آدما خيلي با محبتيم. گفتم كه، بعضي از ما آدما، كه خيلي هم كم هستن. يه جورايي اين محبت كردنشون كار دستشون مي ده. مي خوان دل نشكونن و هميشه خودشون دلشكسته يه گوشه با خودشون فكر مي كنن.
  
اي داد بيداد.
       اينم يه جورشه ديگه آقا سروش... .

اين آدما تعدادشون كمه و مهمتر از همه تو زندگي ما بودنشونم خيلي كوتاهه و زود مي گذره. وقتي هم تو زندگيت هستن احساسشون نمي كني تا وقتيكه ... نيستن!. مثل همون خورشيدي كه وقتي ميري تو سرماي سيبري و اون جاهاي سرد سردش مي فهمي چه غنيمتيه اين خانم (همون خورشيد كه فعلا خانوما سند زدن به نام خودشون). به هر حال يه كم چشو چالمونو وا كنيم مي بينيمشون، همين نزديكانا! يه هويي مي رنا! يه وقت مي بيني نداريشا...!
نمي دونم چرا اين آدما نمي تونن "نه" بگن! مي دونن با بله گفتنشون دارن واسه خودشون مشكل درس مي كنن (دنيوي و اخرويش بماند ديگه) ولي نمي تونن بگن "نه"!

عقل اگر داند كه دل در بند زلفش چون خوش است
عاقــــــلان ديوانه گردند از پــــــــي زنجـــــــــــير مــا
اگه يكيشون بودم حتما مي تونستم جوابتونو بدم! تا همينجا داشته باشين اگه كسي از اين آدما مي شناسه يا خودش اينجوريه بگه چرا اينجورين؟ چرا نمي تونن "نه" بگن؟ چرا اينهمه محبت؟ تا اينطوري حرفمون ناقص نمونه.

اين روزا هوا كلييي سرده و بازار آه ... بخار ... خدا... هممون به راه... .

نوشته شده در 90/09/11ساعت توسط سروش|




مطالب پيشين
» نرم نرمك مي رسد اينك بهار ...
» چه خوبه كه تو هستي
» نگرانم ري را...؟!
» اونجايي كه يارم بگه ...
» خورشيد خانوم چه خوبه ... فقط يكي يه يدونه
» خدا يا جدا...!؟
» برگشتم
» عيدتون مبارك
» قلم بشکنید...مي نويسيد براي چه؟
» روز عشق و دلدادگی پارسی
Design By : ParsSkin.Com


?